فصل عشق

شنبه 8 آبان:

 

زنگ اول زبان فارسى داشتیم. معلم برگه هاى امتحانى رو (که من از قبل دیده بودم و شده بودم 75/18) بهمون داد. بعدش هم دو درس رو درس داد.

زنگ دوم دین و زندگى داشتیم و از اونجایى که زنگ سوم هم دین و زندگى داشتیم معلم تمام زنگ دوم رو پرسید و زنگ سوم درس داد.«مغزم دیگه داشت سوت میکشید»کلافه

 

=======================================================

 

 

 

یکشنبه 9 آبان:

 

زنگ اول پرورشى داشتیم و همچون هفته گذشته به دلیل نبود معلم به بطالت گذشت.

زنگ دوم جامعه شناسى داشتیم. برگه هاى امتحان رو آورده بود. اصلا باورم نمیشدخنثی چونکه از اونجایی که میدونستم درس قاطى پاتى ای هست خیلى خونده بودم. تو عمرم  چنین  نمره اى حداقل از این دست درس هاى مزخرف  نگرفته بودم. شدم 14!!گریه چند نفر از بچه ها موقع امتحان غایب بودن و قرار شده که هفته بعد ازشون امتحان بگیره. من و دو سه نفر دیگه از بچه ها تونستیم معلم رو رازى کنیم که ما دوباره به همراه غایبین امتحان بدیم. واقعا برای امسال جامعه شناسى نگرانم.نگران چون هر چى میخونى هیچ فایده اى نداره و بیشتر گیج میشى. حالا نمیدونم که چه جورى میخوام امتحان هفته بعد رو بدم.استرس

زنگ سوم اقتصاد داشتیم و امتحان. 8تا سوال بیشتر نبود و من تونستم که امتحان رو به خوبى بدم.از خود راضی (اقتصاد رو شب قبلش با هزار بدبختى تونستم بخونم چون جشن Halloween  بود و من و داداشم (هچون کودکى مادر و خاله م) از همون بچگى عادت کردیم که علاوه بر جشن هاى ایرانى، جشن ها و اعیاد خارجى رو هم جشن بگیریم مثل همین هالووین یا کریسمس و......(یه چیز رو یواشکى میگم: حتى یکبار به کلیساى بنجامین واقع در رشت هم رفتم و البته اینم باید بگم که درست یک هفته بعد از برآورده شدن آرزوى دیرینه ام  از رشت به خراسان رضوى کوچ کردیم)

و اون شب هم نتونستم به داداشم نه بگم و صورتش رو گریم نکنم. اما تمام ماجرا فقط به گریم کردن داداشم ختم نشد و با گریم کردن داداشم اونم گیر سه پیچ داد که باید من رو هم گریم کنه.وقت تمام چون مامانم نبود نمیتونستم زیاد بهش گیر بدم و بهش نه بگم. تازه نقشه کشیده بودیم که بابامون رو هم وقتى شب خوابید از خواب بپرونیم اما نقشه با مخالفت من کنسل شد)

بعد از امتحان یه استراحت 10 دقیقه اى کردیم و بعدش حدود 20 دقیقه معلم درس داد و بعد هم زنگ خونه خورد.

 

 

=======================================================

 

 

 

دوشنبه 10 آبان:

 

زنگ اول ورزش داشتیم برعکس هفته ى گذشته اصلا دوست نداشتم ورزش کنم.( هنوز آثار تنها دکوراسیون اتاق عوض کردن و تخت بلند کردن در من نمایان بود. داشتم با کمر درد میمردم)

از شانس بسیارخوش من به دلیل وزیدن باد زیاد رشته ى بدمینتون نتونست بازى کنه و اعضاى اون به گروه والبیبال پیوستن. منهم که هیچى از والیبال سرم نمیشه معلم  بهم اجازه داد که بازى نکنم.قهقهه

زنگ دوم ادبیات داشتیم. (نمیدونم چرا حرف ادبیات که میشه و یاد معلمش و اشناییمون مى افتم منو تب میگیرهآخ) طبق معمول همیشه از دو سه نفر از بچه ها پرسید و بعد درس داد. 28 بیت از داستان حمله حیدرى رو معنى کرد و فیلنامه بچه هاى آسمان رو خوندیم و بالاخره زنگ خورد و از دستش رهایى یافتیم.

و زنگ سوم هم که جغرافیا داشتیم. حدود نیم ساعت اول رو فقط پرسید. بعدش هم درس داد. نمیدونم چرا برعکس همه ى روزها حوصله جغرافى رو نداشتم حتى با اینکه درسمون راجع به بیابان بود و از اونجایى که من بیشتر اوقات (3 الى 4 ساعت درهر شب)سرم رو به بالا و در حال نگاه کردن آسمون و پیدا کردن صورت هاى فلکى مورد علاقه ام هست  و طبیعتا بیابان و کویر رو دوست دارم اما نمیدونم چرا اینقدر زنگ جغرافیا برام غیر قابل تحمل بود.سوال

حدود 5دقیقه آخر رو معلم بیکارى داد. ماهم استراحتى کردیم و زنگ خورد.

 

 

=======================================================

 

 

 

سه شنبه 11 آبان:

 

 زنگ اول و دوم عربى داشتیم.خدارو شکر برنامه  تغییر کرده بود و از این به بعد مجبور نیستیم زنگ هاى اولى رو که عربى داریم با اون یکى کلاسى ها (که اصلا ازشون خوشم نمیاد) تو یک کلاس بشینیم.خنده

زنگ اول و دوم رو معلم با تمام قوا و سرعتى هچون جت درس داد و تازه تونستیم که درس دوم رو تموم کنیم. وبراى جلسه آینده قرار شد که درس سوم رو درس بده (خیلى نسبت به بقیه کلاس ها به دلیل نداشتن 32 روز معلم عقب هستیم)

زنگ اخر هم جغرافیا داشتیم.ازمون به طور ناگهانى امتحان گرفت. نمیدونم چرا جدیدا کلاس جغرافیا برام حکم کلاس هاى شعبده بازى و................خوشمزه رو داره. آخه همش دارند مارو تحت مقادیر زیادى سوپرایز و شوک قرار میدن.هیپنوتیزم بگذریم........امتحان 14 تا سوال داشت و من یه سوال رو تا نیمه جواب دادم و یه سوال رو هم که اصلا جواب ندادم.(فکر نکنم ایندفعه بتونم نمره قابل قبولى بگیرمافسوس)

اصلا فکرش رو هم نمیکردیم با اون پرسش وسیعى که دوشنبه کرده بود بخواد امتحان بگیره.

 

پ.ن: امروز زنگ آخر حالم گرفته شد. چون طبق معمول گرگ هایى رو دیدم که قبلا برام شکل گوسفند بودن. مارهایى که تو آستین خودم سالیان سالیان داشتن می پروریدن. حالا که به حرفا و کارهاشون در گذشته فکر میکنم میبینم که نه تقصیرخودم بوده، این من بودم که عینک کورى به چشمام زده بودم . از دست خودم خییییییییییییییییلى عصبانى ام.عصبانی

براى خودم متاسفم. تو این سه چهار ماه اخیر تعداد کثیرى از این افراد رو تو زندگیم پیدا کردم که قبلا باورشون نداشتم.

همشون هم آدرس هردوتا وبم رو دارن خیلی دوست دارم بیان و این پست رو بخونن و با پست هایى که تو وب دیگم میذارم بهشون بفهمونم که بدون خیلی از اونا حالم خوبه و از اول هم هیچ نقش خاصى تو زندگیم نداشتن و نخواهند داشت. ازشون متنفرم از کسایى که یه روزى حکم خواهر رو برام داشتن..........................قهر

 

 

=======================================================

 

 

 

چهارشنبه 12 آبان:

 

زنگ اول زبان داشتیم. معلم چند نفر رو آورد پاى تخته و چند تا سوال نوشت. من هم جزوشون بودم و خدارو شکر حل کردم. اما یه سوال رو یادم رفت که had بذارم (ماضى بعید) و کل جواب غلط شد.از 3 نمره 5 /2 شدم.

بعدش هم چند تا نمونه  بهمون داد و قواعد درس جدید رو درس داد.

بعدش هم زنگ تفریح خورد. من با دوتا از دوستان تو حیاط رو زمین زیر آفتاب در کنار بادهاى سردى که مى وزید نشسته بودیم و حرف میزدیم و چیپس و لواشک میخوردیم. بعد متوجه شدیم که حدود 45 دقیقه است که تو حیاطیم و هنوز زنگ نخورده. گویا که تو دفتر جلسه بوده و ناظم محترم مدرسه یادش رفته که زنگ پایان زنگ تفریح رو بزنهقهقهه. ماهم که از خدا خواسته.هورا

زنگ دوم  آمادگى دفاعى داشتیم حدود 10 دقیقه معلم درس داد، درسمون چون راجع به مقابله با اتش آسوزى  بود کپسول آتش نشانى رو آورد کلاسمون و روش استفاده ازش رو آموزش داد.

بعد هم که زنگ خورد البته قبل از درس دادن معلم گرامى از چند نفر از دوستان پرسید که الحمدلله من جزوشون نبودم.

زنگ سوم آمار داشتیم. دیدیم که یک ربعه که کلاسیم . هنوز معلم نیومده. بعد فهمیدیم که معلم آمارمون شده دفتردار و دیگه نمیاد سر کلاسمون.هورا

با دوستان تا حدود ساعت 12 تو حیاط بودیم  و بعد حدود ساعت 12 بود که جلسه شورا شروع شد و متوجه شدم که منم راى آوردمخنده. کلا 14 کاندید بودیم که 9 نفر انتخاب شدن که البته 7 نفر جز اعضا اصلى هستن. خلاصه جلسه تشکیل شد و هر کدوم از اعضا یک انجمن رو انتخاب کردن. منهم انجمن فرهنگى،هنرى رو انتخاب کردم چون اینجورى راحت ترم هم مادرم بازیگر تئاتره و هم خودم یه چیزایى به پاس تمام شب بیدارى ها و رادیو گوش کردن ها و کتاب خوندنا از هنر و فرهنگ میدونم و البته اینم بگم که از آنجایى که همه ى انجمن ها به غیر از انجمن من نیاز به 10 نفر زیر گروه داشت من زیر گروه انجمن انظباطى هم شدم.

بعدش هم که نماز جماعت برگزار شدو گفته بودن که حتى اگه نمیخواین نماز بخونید باید بیاین تو نمازخونه بشینید. منهم مثل بقیه دوستان نشستم یه گوشه و التماس دعا خواستم.فرشته

بعد هم زنگ خورد و رفتیم خونه.

 

 

=======================================================

 

 

پنج شنبه 13 آبان:

 

امروز مامانم حدود ساعت 8 صبح رفت رشت.گریه

واز آنجایى  که حواسش مى موند و روز راهپیمایى هم بود ما از مدرسه رفتن معاف شدیم.ابلههورا

 

=======================================================

 

 

+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

 

پ.ن:خیلى معذرت میخوام بابت تاخیر حدودا یک هفته اى پستم. دلایلش به وضوح تو پست بعدى مشخصه .

خیلى گرفتار بودم واقعا معذرت

در ضمن خودم رو کشتم با این تشخیص هاى عالى و درست پزشکیم چیز زیاد خاصى نبود و طبق معمول همیشه الکى فقط خودم رو نگران کرده بودم. به قول یکى از دوستان دیوونه خونه ام. (یعنى به تنهایى یه دیوونه خونه ام و همش با خودم درگیر میشم)

فکر میکردم که حداقل زیاد تو ذوقم نخوره و حداقل یه سرماخوردگى باشه یعنى تا دوسه روز پیش هم فکر میکردم دارم سرما میخورم اما با وجود علایمى که فقط خارش گلو و عطسه کردنه حدس میزنم که یه حساسیت فصلى باشه.

+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۱٩ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ توسط پگاه نظرات ()

شنبه 8 آبان:

 

زنگ اول زبان فارسى داشتیم. معلم برگه هاى امتحانى رو (که من از قبل دیده بودم و شده بودم 75/18) بهمون داد. بعدش هم دو درس رو درس داد.

زنگ دوم دین و زندگى داشتیم و از اونجایى که زنگ سوم هم دین و زندگى داشتیم معلم تمام زنگ دوم رو پرسید و زنگ سوم درس داد.«مغزم دیگه داشت سوت میکشید»کلافه

 

=======================================================

 

 

 

یکشنبه 9 آبان:

 

زنگ اول پرورشى داشتیم و همچون هفته گذشته به دلیل نبود معلم به بطالت گذشت.

زنگ دوم جامعه شناسى داشتیم. برگه هاى امتحان رو آورده بود. اصلا باورم نمیشدخنثی چونکه از اونجایی که میدونستم درس قاطى پاتى ای هست خیلى خونده بودم. تو عمرم  چنین  نمره اى حداقل از این دست درس هاى مزخرف  نگرفته بودم. شدم 14!!گریه چند نفر از بچه ها موقع امتحان غایب بودن و قرار شده که هفته بعد ازشون امتحان بگیره. من و دو سه نفر دیگه از بچه ها تونستیم معلم رو رازى کنیم که ما دوباره به همراه غایبین امتحان بدیم. واقعا برای امسال جامعه شناسى نگرانم.نگران چون هر چى میخونى هیچ فایده اى نداره و بیشتر گیج میشى. حالا نمیدونم که چه جورى میخوام امتحان هفته بعد رو بدم.استرس

زنگ سوم اقتصاد داشتیم و امتحان. 8تا سوال بیشتر نبود و من تونستم که امتحان رو به خوبى بدم.از خود راضی (اقتصاد رو شب قبلش با هزار بدبختى تونستم بخونم چون جشن Halloween  بود و من و داداشم (هچون کودکى مادر و خاله م) از همون بچگى عادت کردیم که علاوه بر جشن هاى ایرانى، جشن ها و اعیاد خارجى رو هم جشن بگیریم مثل همین هالووین یا کریسمس و......(یه چیز رو یواشکى میگم: حتى یکبار به کلیساى بنجامین واقع در رشت هم رفتم و البته اینم باید بگم که درست یک هفته بعد از برآورده شدن آرزوى دیرینه ام  از رشت به خراسان رضوى کوچ کردیم)

و اون شب هم نتونستم به داداشم نه بگم و صورتش رو گریم نکنم. اما تمام ماجرا فقط به گریم کردن داداشم ختم نشد و با گریم کردن داداشم اونم گیر سه پیچ داد که باید من رو هم گریم کنه.وقت تمام چون مامانم نبود نمیتونستم زیاد بهش گیر بدم و بهش نه بگم. تازه نقشه کشیده بودیم که بابامون رو هم وقتى شب خوابید از خواب بپرونیم اما نقشه با مخالفت من کنسل شد)

بعد از امتحان یه استراحت 10 دقیقه اى کردیم و بعدش حدود 20 دقیقه معلم درس داد و بعد هم زنگ خونه خورد.

 

 

=======================================================

 

 

 

دوشنبه 10 آبان:

 

زنگ اول ورزش داشتیم برعکس هفته ى گذشته اصلا دوست نداشتم ورزش کنم.( هنوز آثار تنها دکوراسیون اتاق عوض کردن و تخت بلند کردن در من نمایان بود. داشتم با کمر درد میمردم)

از شانس بسیارخوش من به دلیل وزیدن باد زیاد رشته ى بدمینتون نتونست بازى کنه و اعضاى اون به گروه والبیبال پیوستن. منهم که هیچى از والیبال سرم نمیشه معلم  بهم اجازه داد که بازى نکنم.قهقهه

زنگ دوم ادبیات داشتیم. (نمیدونم چرا حرف ادبیات که میشه و یاد معلمش و اشناییمون مى افتم منو تب میگیرهآخ) طبق معمول همیشه از دو سه نفر از بچه ها پرسید و بعد درس داد. 28 بیت از داستان حمله حیدرى رو معنى کرد و فیلنامه بچه هاى آسمان رو خوندیم و بالاخره زنگ خورد و از دستش رهایى یافتیم.

و زنگ سوم هم که جغرافیا داشتیم. حدود نیم ساعت اول رو فقط پرسید. بعدش هم درس داد. نمیدونم چرا برعکس همه ى روزها حوصله جغرافى رو نداشتم حتى با اینکه درسمون راجع به بیابان بود و از اونجایى که من بیشتر اوقات (3 الى 4 ساعت درهر شب)سرم رو به بالا و در حال نگاه کردن آسمون و پیدا کردن صورت هاى فلکى مورد علاقه ام هست  و طبیعتا بیابان و کویر رو دوست دارم اما نمیدونم چرا اینقدر زنگ جغرافیا برام غیر قابل تحمل بود.سوال

حدود 5دقیقه آخر رو معلم بیکارى داد. ماهم استراحتى کردیم و زنگ خورد.

 

 

=======================================================

 

 

 

سه شنبه 11 آبان:

 

 زنگ اول و دوم عربى داشتیم.خدارو شکر برنامه  تغییر کرده بود و از این به بعد مجبور نیستیم زنگ هاى اولى رو که عربى داریم با اون یکى کلاسى ها (که اصلا ازشون خوشم نمیاد) تو یک کلاس بشینیم.خنده

زنگ اول و دوم رو معلم با تمام قوا و سرعتى هچون جت درس داد و تازه تونستیم که درس دوم رو تموم کنیم. وبراى جلسه آینده قرار شد که درس سوم رو درس بده (خیلى نسبت به بقیه کلاس ها به دلیل نداشتن 32 روز معلم عقب هستیم)

زنگ اخر هم جغرافیا داشتیم.ازمون به طور ناگهانى امتحان گرفت. نمیدونم چرا جدیدا کلاس جغرافیا برام حکم کلاس هاى شعبده بازى و................خوشمزه رو داره. آخه همش دارند مارو تحت مقادیر زیادى سوپرایز و شوک قرار میدن.هیپنوتیزم بگذریم........امتحان 14 تا سوال داشت و من یه سوال رو تا نیمه جواب دادم و یه سوال رو هم که اصلا جواب ندادم.(فکر نکنم ایندفعه بتونم نمره قابل قبولى بگیرمافسوس)

اصلا فکرش رو هم نمیکردیم با اون پرسش وسیعى که دوشنبه کرده بود بخواد امتحان بگیره.

 

پ.ن: امروز زنگ آخر حالم گرفته شد. چون طبق معمول گرگ هایى رو دیدم که قبلا برام شکل گوسفند بودن. مارهایى که تو آستین خودم سالیان سالیان داشتن می پروریدن. حالا که به حرفا و کارهاشون در گذشته فکر میکنم میبینم که نه تقصیرخودم بوده، این من بودم که عینک کورى به چشمام زده بودم . از دست خودم خییییییییییییییییلى عصبانى ام.عصبانی

براى خودم متاسفم. تو این سه چهار ماه اخیر تعداد کثیرى از این افراد رو تو زندگیم پیدا کردم که قبلا باورشون نداشتم.

همشون هم آدرس هردوتا وبم رو دارن خیلی دوست دارم بیان و این پست رو بخونن و با پست هایى که تو وب دیگم میذارم بهشون بفهمونم که بدون خیلی از اونا حالم خوبه و از اول هم هیچ نقش خاصى تو زندگیم نداشتن و نخواهند داشت. ازشون متنفرم از کسایى که یه روزى حکم خواهر رو برام داشتن..........................قهر

 

 

=======================================================

 

 

 

چهارشنبه 12 آبان:

 

زنگ اول زبان داشتیم. معلم چند نفر رو آورد پاى تخته و چند تا سوال نوشت. من هم جزوشون بودم و خدارو شکر حل کردم. اما یه سوال رو یادم رفت که had بذارم (ماضى بعید) و کل جواب غلط شد.از 3 نمره 5 /2 شدم.

بعدش هم چند تا نمونه  بهمون داد و قواعد درس جدید رو درس داد.

بعدش هم زنگ تفریح خورد. من با دوتا از دوستان تو حیاط رو زمین زیر آفتاب در کنار بادهاى سردى که مى وزید نشسته بودیم و حرف میزدیم و چیپس و لواشک میخوردیم. بعد متوجه شدیم که حدود 45 دقیقه است که تو حیاطیم و هنوز زنگ نخورده. گویا که تو دفتر جلسه بوده و ناظم محترم مدرسه یادش رفته که زنگ پایان زنگ تفریح رو بزنهقهقهه. ماهم که از خدا خواسته.هورا

زنگ دوم  آمادگى دفاعى داشتیم حدود 10 دقیقه معلم درس داد، درسمون چون راجع به مقابله با اتش آسوزى  بود کپسول آتش نشانى رو آورد کلاسمون و روش استفاده ازش رو آموزش داد.

بعد هم که زنگ خورد البته قبل از درس دادن معلم گرامى از چند نفر از دوستان پرسید که الحمدلله من جزوشون نبودم.

زنگ سوم آمار داشتیم. دیدیم که یک ربعه که کلاسیم . هنوز معلم نیومده. بعد فهمیدیم که معلم آمارمون شده دفتردار و دیگه نمیاد سر کلاسمون.هورا

با دوستان تا حدود ساعت 12 تو حیاط بودیم  و بعد حدود ساعت 12 بود که جلسه شورا شروع شد و متوجه شدم که منم راى آوردمخنده. کلا 14 کاندید بودیم که 9 نفر انتخاب شدن که البته 7 نفر جز اعضا اصلى هستن. خلاصه جلسه تشکیل شد و هر کدوم از اعضا یک انجمن رو انتخاب کردن. منهم انجمن فرهنگى،هنرى رو انتخاب کردم چون اینجورى راحت ترم هم مادرم بازیگر تئاتره و هم خودم یه چیزایى به پاس تمام شب بیدارى ها و رادیو گوش کردن ها و کتاب خوندنا از هنر و فرهنگ میدونم و البته اینم بگم که از آنجایى که همه ى انجمن ها به غیر از انجمن من نیاز به 10 نفر زیر گروه داشت من زیر گروه انجمن انظباطى هم شدم.

بعدش هم که نماز جماعت برگزار شدو گفته بودن که حتى اگه نمیخواین نماز بخونید باید بیاین تو نمازخونه بشینید. منهم مثل بقیه دوستان نشستم یه گوشه و التماس دعا خواستم.فرشته

بعد هم زنگ خورد و رفتیم خونه.

 

 

=======================================================

 

 

پنج شنبه 13 آبان:

 

امروز مامانم حدود ساعت 8 صبح رفت رشت.گریه

واز آنجایى  که حواسش مى موند و روز راهپیمایى هم بود ما از مدرسه رفتن معاف شدیم.ابلههورا

 

=======================================================

 

 

+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

 

پ.ن:خیلى معذرت میخوام بابت تاخیر حدودا یک هفته اى پستم. دلایلش به وضوح تو پست بعدى مشخصه .

خیلى گرفتار بودم واقعا معذرت

در ضمن خودم رو کشتم با این تشخیص هاى عالى و درست پزشکیم چیز زیاد خاصى نبود و طبق معمول همیشه الکى فقط خودم رو نگران کرده بودم. به قول یکى از دوستان دیوونه خونه ام. (یعنى به تنهایى یه دیوونه خونه ام و همش با خودم درگیر میشم)

فکر میکردم که حداقل زیاد تو ذوقم نخوره و حداقل یه سرماخوردگى باشه یعنى تا دوسه روز پیش هم فکر میکردم دارم سرما میخورم اما با وجود علایمى که فقط خارش گلو و عطسه کردنه حدس میزنم که یه حساسیت فصلى باشه.

+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۱٩ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ توسط پگاه نظرات ()

سلام دوستان دانش اموز در حال حاضر و دانش اموزان دوران گذشته

 

فعلا یخورده سرم شلوغه و هنوز نتونستم پست جدید رو اماده کنم تو دفترم نوشتم اما هنوز تایپش نکردم

این هفته با اندکی تاخیر در خدمتتون هستم.

یه چیزی شبیه علایم ابله مرغان هم در من دیده میشه اما شک دارم چون قبلا گرفتم.............مامانمم که نیست...........خودتون یه جوری درک کنید دیگه

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۱٥ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ توسط پگاه نظرات ()

Design By : Pars Skin