هفته اول آبان

شنبه 1آبان:

 

امروز صبح اولین روز مدرسه است که مامانم بیدارم نکردگریه.صبح اصلا دوست نداشتم برم مدرسه، دلم از خیلى چیزا پر بودناراحت. به بابام گفتم که نمیخوام برم  اونم اول راضى شد اما به این فکر افتاد که بعد مامانم میگه روز اول مدرسه شون که من نبود بچه هارو مدرسه نفرستاده. بنابراین مجبور شدم که برم. منم دلم که حسابى ‌پر بود زدم زیر گریه. تو عمرم سر صبح اونم قبل از مدرسه گریه نکرده بودم اما الان دیگه باید بگم که گریه هام دیگه زمان و مکان نمیشناسن.

زنگ اول زبان فارسى داشتیم و امتحان از 4 درس اول. به اندازه کافى دلیل دارم که نخوندنم رو توجیه کنه (اما به خاطر امتحان نبود که نمیخواستم برم چون اصولا آدمى نیستم که براى در س و امتحان استرسم بگیره و از همون کلاس اول یاد گرفتم که حتى‌اگه قراره صفر هم بشم به خودم مسلط باشم چون به هرحال از صفر که نمره پایین تر نداریمنیشخند) اصلا حوصله نوشتن امتحان رو هم نداشتم. امتحان رو دادم و شدم 75/18، شش تا سوال بیشترنداده بود و با نوشتن یه جواب از سه جوابى که مال یه سوال بود این نمره رو گرفتم.(همیشه از امتحاناتى که تعداد سوالات کم و بارم ها زیاد بود متنفر بودم)

زنگ دوم تک زنگ اول رو بیکار بودیم و تک زنگ دوم رو معلم دین و زندگى اومد و تمام یک ساعت رو پرسید.

زنگ سوم هم دین و زندگى داشتیم و معلم درس داد ، واى دیگه داشتم دیوانه میشدماوه. تنها زنگى که من سرکلاس میخوابم خوابو گوش نمیدم دین و زندگیه.

بعد از مدرسه قرار بود که با 5،6 نفر از بچه ها بریم پژوهشسرا اما تا ساعت 5 بعدازظهر همه یکى یکى کنسل کردند.

شب با یکى از دوستان تا ساعت 5/1 اس ام اس بازى کردیم و بعدش هم دیگه خوابم نبرد. تا صبح یکسره بیدار بودم و بدون حتى 5 دقیقه خواب رفتم مدرسه.*هیپنوتیزم

*: «من تابستونا ساعت خوابم 6 صبحه یعنى کل شب رو بیدارم و رادیو گوش میدم. بعدش ساعت 10 بیدار میشدم و یه برنامه رادیویى دیگه رو خیلى دوستش دارم رو گوش میکردم و بعد از امام برنامه یعنى ساعت 11 دوباره میخوابیدم و ساعت 1 بیدار میشدم و نهار میخوردم. تا حدود ساعت 3 بیدار بودم و دوباره میخوابیدم وساعت 5 یه برنامه رادیویى دیگه گوش میکردم و.........

اما الان با شروع مدارس یکم این رویه برام سخته و تو کلاس فکر کنم که اندکى زنگ هاى تفریح خوابیدم. »

 

 

 

 

 

 

یکشنبه 2 آبان:

 

شنبه شب، شب خوبى نداشتم. با خودم خیلى درگیر بودم. حتى نمیدونستم که چه حسى دارم اما من اسمش رو چیزى از جنس عصبانیت گذاشتم اما بعید میدونم که اینم تعبیر خوبى براش باشه!!!

صبح که شد با اینکه اصلا نخوابیده بودم و تا حدود ساعت 30/5 هم تو اینترنت بودم(بیخودى) اما وقتى رفتم مدرسه حالم بهتر بود اما هنوز هم دپرس بودم شایدم شوکه شده بودم (اینروزا نمیتونم به درستى از کلمات و معانى اونها استفاده کنم). هم حالم خوب بود هم بد انگار که بین حال خرابى و خوبى گیر کرده بودم.

زنگ اول پرورشى داشتیم معلم پرورشى نیومده بود، بعدش فهمیدیم که دیگه ممعلم پرورشیمون نمیاد هوراو اداره باید معلم جدید برامون بفرسته. تو اون دو ساعت مشاور اومد و حرفهاى کسى که رتبه یک کشورى رشته علوم انسانى رو آورده بود برامون از تو یه مجله خوند و بعدش هم رفت. ماهم تواین فرصت امتحان زنگ بعد رو خوندیم.

زنگ دوم امتحان جامعه شناسى داشتیم منکه فکر کنم اگه از عربى و دیگر درس ها تجدید نیارم از جامعه شناسى تجدید بیارم. خیلى درس مزخرف و قاطى پاتى است. آدم همه چى رو بعد مدت کوتاهى که خوند یادش میره....................واقعا درس مسخره ایه..................راجع به خود علوم انسانى بحث میکنه و با بقیه علوم ها مثلا علوم تجربى مقایسه میکنه و در اخر به این نتیجه میرسه که علوم انسانى بهتره.........امتحان رو که گند زدم....

زنگ سوم قرار بود عربى داشته باشیم اما انگار که برنامه تغییر پیدا کرده و من بازهم گیج بازى درآورده درآورده بودم.باید اقتصاد مى آوردم (بالاخره ما هم معلم اقتصاد دارشدیم) به خاطر اینکه درس عقب بود یه فصل کامل رو درس داد. فکر نکنم که درس زیاد بدى باشه حداقل مثل جامعه شناسى غیرقابل تحمل نیست.خیال باطل

 

 

 

 

 

 

دوشنبه 3آبان:

 

امروز صبح برخلاف روزها و شبهاى گذشته حالم خوب بود.

زنگ اول ورزش داشتیم من به بچه ها ورزش دادم. خیلى بهم خوش گذشت، فکر کنم بعد از گذشت حدود3،4 سال اولین بارى بود که درست و حسابى ورزش کردم و ازش در نرفتم. زنگ ورزش همه حواسشون به من بود ، موقع حرکات کششى دست من به زمین میرسید و بقیه دستاشون رو تا مچ پاهاشون آورده بودن و میگفتن که پاهامون درد میگیره یا مثلا رو یه پاشون نمیتونستن تعادلشون رو حفظ کنن و بایستنخنده. بعدش هم طبق معمول بدمینتون بازى کردم.

زنگ دوم ادبیات داشتیم ، درست و حسابى گند زدم(متاسفانه همینطور که گفته بودم معلمه بدجور آشنا دراومده) چون که من طبق معمول خنگ بازى از خودم در آورده بودم ابلهو فکر کرده بودم که فقط میخواد درس جدید رو بپرسه و درست زمانى فهمیدم از اول کتاب قراره بپرسه که معلم منو صدا زده بود براى پرسیدن و من اعتراض کرده بودم که این درسا نبوده

بعد از اینکه از من بدبخت پرسید درس دادن رو شروع کرد و حدود 45 بیت از داستان رستم و اشکبوس رو معنى کرد.

زنگ سوم جغرافیا داشتیم و من به این نتیجه رسیدم که در سال تحصیلى جدید باید منتظر وقوع هر نوع حادثه اى باشیم چرا که تو این یه هفته از در و دیوار برگه هاى امتحانى از پیش تعیین نشده جلومون ظاهر میشد. این زنگ هم جز همان بلاى هاى آسمانى بود که بر سر اینجانب نازل شده بود یهو دیدم که معلم 40 تا سوال تست جلومون گذاشت و گفت که جواب بدیم. من از 8 نمره 25/5 شدم.

دیگه داشت حالم از روزى که خیلى خوب شروع کرده بودم (و اصلا براى همین خوب بودن یه عالمه زحمت کشیده بودم و به خودم یه عالمه تلقین کرده بودم چونکه به قول عزیزى این اون روحیه اى نیست که یه دختر هم سن و سال من باید داشته باشه) و داشت بد میگذشت بهم میخورد.

پ.ن:امروز واقعا روز پرمشغله اى بود. من که تنها با پدر و برادرم هستم پدرم گفت که تا غروب نمیتونه بیاد و جلسه داره. منم از داداشم پرسیده بودم که کباب میخوره یا قرمه سبزى اونم گفت نه دیگه حالم از کباب بهم میخوره از بس این چند روز غذا حاضرى خوردیم. بنابراین منم رفتم کنسرو قرمه سبزى خریدم و درست موقع غذا خوردن بود که برادر محترمه گفت که این غذارو نمیخوره!

حالا من بدبخت هم مونده بودم که چیکار کنم (چونکه برادرم گوشتخوار مطلق و منهم گیاه خوارهستم) شازده آقا سفارش کباب تابه اى دادن(حالا بگو کباب کوبیده با کباب ماهى تابه اى خیلى فرق داره که منو اینجورى به خاک سیاه کشوندى؟) هیچى دیگه من بدبخت فلک زده شروع کردم به درست کردن کباب ماهى تابه اى(تازه داشتم به خودم دلدارى میدادم که اشکالى نداره مواد رو با قاشق مخلوط میکنم و براى درست کردنش از قالب فلافل استفاده میکنم که بازهم به مخالفت شازده رو به رو شدم و گفت که با قالب دوست ندارن من هم به ناچار مجبور شدم از دست خود استفاده کنم حالم داشت بهم میخورد تمام دستم بوى گوشت گرفته بود چشمامم به خاطر پیازها داشت همینجورى اشک میمود بعدا شازده اقا به جاى حمایت از خواهر بینواى خود به دعوا گرفتن با خواهر مظلوم خود مى پرداختن. خلاصه....... غذاش رو دادم و بعد این ظهر طاقت فرسا گرفتم خوابیدم. ساعت 5:30 بود که بیدارشدم هنوز بابام نیومده بود و من با بچه ها قرار بود که برم پژوهشسرا منتظر بابام موندم و بعد خودم با آژانس رفتم پژوهشسرا و تا ساعت 7:30 اونجا بودم( از بین 6 نفرى که قرار بود بیان فقط 2 نفر اومده بودن که یکیشون هم بعد گذشت 2،3 دقیقه اومدن دنبالش و رفت) برگشتنى هم چون راه دور بود با اژانس برگشتم و وقتى رسیدم خونه در اتاقم رو بستم و تمام دکوراسیون اتاقم رو عوض کردم. شب موقع خواب خیلى بهم کیف دادچون بعد گذشت حدود 6 ماه اولین شبى بود که احساس آرامش میکردم و حتى احساس میکردم که اصلا تو یه خونه دیگه خوابیدم.

 

 

 

 

 

سه شنبه 4 آبان:

 

امروز برناممون قراربود که عربى/اقتصاد/جغرافیا باشه که تغییر پیدا کرد و شد: عربى/عربى/جغرافیا

زنگ اول سه شنبه ها رو از این به بعد دو کلاس باهم میشینن.بعد از گذشت 34 روز معلم عربى برامون اومده بود برعکس تصورم و حرفاى بقیه معلم بسیار خوبیه و میتونم به جرات بگم که تا حالا تو عمرم عربى رو به این خوبى یاد نگرفته بودم.

زنگ دوم هم عربى داشتیم اما فقط کلاس ما . بازهم درس دادن.

و زنگ سوم جغرافیا. کم کم داره از این معلم جغرافیا بدم میاد چون اولا اگه صفحه هزارم

/ 3 نظر / 14 بازدید
نوید

خاطرات مدرسه خیلی شیرینه.بعد ها لذت بیشتری می بری ازش. من به زودی آپ می کنم پگاه جان و خبرت می کنم

ترانه

سلام جالب بود موفق باشی عزیزم[لبخند][گل]

نوید

کافه بلاگ با پست "منو بشناس" آپدیت شدومنتظر حضور و نظرت هستم دوست عزیزم