هفته آخر مهر

شنبه  24 مهر:

چادر که به زور سرمون کرده بودن هیچ از امروز هد زدن هم اجبارى شد.هیپنوتیزم

زنگ اول زبان فارسى داشتیم سر کلاس داشت خوابم میبردخمیازه چون همه رو از پارسال بهمون جلو جلو یاد داده بودند.

زنگ تفریح تو کلاس موندم،اصلا حوصله زنگ بعد رو نداشتم.

زنگ دوم دین و زندگى داشتیم.آیات رو معنى کردیم و از جمعیت 21 نفرى فقط من بودم که تحقیق هارو از تو قرآن پیدا کرده و آورده بودم!!!!!فرشته

زنگ تفریح رفتیم حیاط و الکى با دوستان ول چرخیدیم.

زنگ سوم بازززززززززززززززهم زبان فارسى داشتیم. دیگه داشتم دیوانه میشدمکلافه معلم همون درسهاى زنگ اول رو دوباره تکرار میکرد و هى مثال براش میزد.

زنگ سوم که زنگ آخربود  دعوتنامه دادند براى جلسه ى اولیا و مربیان دوشنبه 26 مهر.

شب از شانس خوش من رادیو جوان قطع شد به ناچار رادیو فرهنگ گوش کردم. یه برنامه مشاوره اى بود که زنگ میزدنن و از عشق و شکست هاى عشقیشون قلبحرف میزدند و کارشناس برنامه جواب سوالاتشون رو میدادند.

بعداز اتمام برنامه حدود 20 دقیقه به 2 بود که فهمیدم رادیو جوان وصل شده. تا 2 گوش کردم و خوابیدم.خواب

 

 

 

یکشنبه 25 مهر:

صبح مثل همیشه ساعت 6 بیدار شدم. 10 دقیقه به 7 بود که صبحونه خوردم و 7 از خونه زدم بیرون. اصلا حوصله نداشتم. از همون ابتداى بیدارى دپرس بودم.گریه

زنگ اول پرورشى داشتیم با موضوع پیدایش آدم. بعد از خوندن تحقیق سه نفر از بچه ها ما دست به کار شدیم و تو دفترامون برداشت هامون رو نوشتیم. موضوع جلسه اینده هم منشور حقوق بشر شد. بعدش نزدیک به نیم ساعت بیکار بودیم منم تو این فرصت به دور از خنده ها و قهقهه هاى بلند دوستام شروع کردم و براى اولین بار جملات قصار بالاى سررسیدم رو خوندم.ساکت

زنگ دوم درس بسیااااااار مزخرف جامعه شناسى داشتیم.

شب قبلش چون دپرس بودم نخونده بودم. خدارا شکر شانس آوردم و از من نپرسیدهورا اما جلسه آینده از تمام 4 درس امتحان داریم.استرس بعدشم که درس داد و من دیگه داشتم.......سبز

زنگ تفریح رفتیم تو حیاط و گروهى نشسته بودیم و سر شعر خوندن و داد و بیداد کردن با گروه دیگه کل کل میکردیم.

زنگ سوم شروع شد و ما عربى داشتیم اما طبق روال این 25 روز از بازگشایى مدارس هنوز معلم عربى نداشتیم. دور از چشم ناظم دوستان سر و صدا کردیم (و البته یواشکى بگم دوستان رقص هم میکردن) و بعد رفتیم تو حیاط و پفک خوردیم. یکى از بچه ها با خودش لاکپشت آورده بود دیگه داشت حالمو بهم میزدسبز صورتشو بوس که میکرد هیچى کله لاکپشت بدبخت رو تو دهن خودش هم میکرد....... اى خداااااااااااااااااااااااااااااااسبزسبزسبز

بعد از یه عالمه شیطنت و مسخره بازى هاى بچه ها با چادر عربى مندلقک، بالاخره دو ساعت گذشت و رفتیم خونه.اوه

 

 

 

دوشنبه 26 مهر:

امروز صبح صبحونه سوپ خوردم.

زنگ اول ورزش داشتیم. شلوار ورزشى مو تازه خریده بودم و یه کم برام بلند بود اما وقت نکرده بودم کوتاش کنم بنابراین همونجورى پوشیدمش (بلندیش در حدى نبود که حتى بخواد به زمین برسه اما خب بالاخره بلند بود دیگه) من هم عضو گروه بدمینتون بودم.

زنگ دوم ادبیات داشتیم پرسید و درس داد اما خدا رو شکر از من نپرسید. معلمه باهام آشنا در اومده که این خیلى بده (چون اینجورى همش زیر ذره بینى)

زنگ سوم جغرافیا داشتیم گفت از همه میپرسم اما نمره نمیذارم، فقط اونایی که بلد نباشن براشون منفى میذارم. از من پرسید و بلد بودم.هورا بعدش هم درس داد.

امروز ساعت 9 تا 11 جلسه اولیا و مربیان بود اما مامى نیومد.گریهسوالتعجبدل شکستهگریه

 

 

 

سه شنبه 27 مهر:

امروز به خاطر ولادت امام رضا (ع) تمامى مدارس و شرکت هاى استان خراسان رضوى تعطیل اعلام شد.تشویق

اولش هممون خوشحال بودیم اما بعد افسوس اینو خوردیم که ایکاش تعطیلى فردا 4 شنبه بود.خیال باطل چون که ما سه شنبه ها عربى، اقتصاد و جغرافیا داریم و چون هنوز معلم عربى و اقتصاد اداره نفرستاده برامون دو زنگ کامل معادل 4 ساعت رو بیکار بودیم. خب اونجورى مسلما خوش هم میگذشت.

اما چهارشنبه زبان و آمادگى دفاعى و آمار داریم که زبان درس داده و یه عالمه تمرین باید حل کنیم و همچنین میپرسه. آمادگى دفاعى هم که از فصل یک امتحان داریم و آمار هم که دیگه نگو........حاضر بودم امسال هم ریاضى داشتیم اما آمار نداشتیم چون واقعا درس چرتیه!

راستى یه نکته جالب: همین کتاب آمارى که ما تو سال دوم میخونیم علوم تجربى ها در سال سوم میخونن!!! حالا شما بگید انسانى ها یه سال پیشرفته ترن یا تجربى ها یه سال .......سوال

یعنى میخوام بدونم مغز بچه دوم انسانى با دوم تجربى یکى نیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!

 

 

 

 

چهارشنبه 28 مهر:

امروز امتحان آمادگى دفاعى داشتیم و همه بچه ها هم تمام وقتشون رو معطوف کرده بودند به همین درس.

زنگ اول زبان داشتیم. دومین جلسه اى بود که معلم مى اومد و جلسه قبل هم لغات جدید رو درس داده بود. هیچکس نخونده بود. تا معلم اومد سر کلاس گفت برگه دربیارید و معنى این لغاتى رو که میگم بنویسید.نگران من یکى که فکر کنم از 10 نمره 2 هم نشم.نیشخند بعدش هم تمرین هارو حل کردیم و قرار براین شد که جلسه دیگه درس بده.

یه چیز جالب: معلم زبان امسال ما، خواهرش معلم تاریخ، جغرافیا و اجتماعى سوم راهنمایى من بوده.

زنگ دوم فرا رسید ..... امتحان آمادگى دفاعى امتحان نسبتا خوبى بود تا اونجایى که من خبر دارم فقط یه سوال نیم نمره اى رو اشتباه جواب دادم. بعد امتحان معلم درس داد اما اونقدر خسته بودیم که معلم دلش به رحم اومد و یه ربع آخر رو استراحت داد.خواب

زنگ سوم آمار داشتیم معلم از منم پرسید، یه عالمه جملات حفظ کردنى بود با یه مسئله ساده که باید نمونه تصادفى رو با ماشین حساب در مى آوردیم.(اى خداااااااااااااااااااااااا)

واقعا داشت حالم از آمار بهم میخورد. ایکااااااااااش امسال هم ریاضى داشتیم لااقل اونجورى یه فرمول حفظ میکردیم و بقیه سوالات رو به وسیله اون حل میکردیم.

اما حالا چى؟همش باید جمله حفظ کنى، نمونه چیه؟ داده چیه؟ جامعه چیه؟ کوفت چیه؟ درد چیه؟..............اوه

 

 

پنج شنبه 29 مهر:

امروز قراره از 5 درس اول تاریخ ازمون امتحان بگیرن.

زنگ اول و سوم تاریخ داشتیم و زنگ دوم تاریخ ادبیات

زنگ اول معلم تاریخه اومد سر کلاس و ما تونستیم قانعش کنیم که زنگ آخر امتحان بگیره بنابراین زنگ اولمون به درس دادن درباره ى سلسله ى هخامنشى گذشت.

زنگ دوم که تاریخ ادبیات داشتیم مطمئن بودیم که میخواد بپرسه اما ما با اینکه هیچکدوممون هیچى از تاریخ ادبیات نخونده بودیم کتاب هاى تاریخ تو دستامون بود واونو میخوندیم!

تا اینکه همه تو حیاط بودیم که دیدیم یهو از پشت بلندگو میگن کلاس 104 رشته انسانى وسایلاشون رو جمع کنن، این زنگ میرن بازدید

مارو بردن به کانون تربیتى ریحانه و راجع به نجوم چیزهایى

/ 5 نظر / 17 بازدید
کلاغ سپید

میدونم میخوای سر به تنم نباشه که اینو میگم اما : اگه 100 میلیارد تومن هم بهم بدن, حاضر نیستم به دوران مدرسه برگردم...شاد باشی و شاد.

آرزو

سلام[لبخند] خانمی خوبی..ای وای یاد تمام خاطرات خودم افتادم[نیشخند]چه خوب و صمیمی می نویسی...[عینک][شوخی] اما من خیلی شیطون بودم[نیشخند]بدبختی هر وقت توپ به پام یا دستم میخورد مستقیم تو شیشه یه مدیر بود[نیشخند]وبعدش که میدونی[شیطان]اما یه فصل از زندگی ادم تو این زمان و تو این سن رقم میخوره که تو اینده همه چی رو تحت الشعاع قرار میده ...فقط شاد باش و این شادی رو حتی با یه لبخند کوچولو به دیگران هم انتقال بده...[ماچ]قربونت[گل]

مرتضی

سلام.ممنون .شما هم لینک شدید

نوید

گریه نکن پگاه جان.ایشالا به سلامت بره و برگرده مامان. کافه بلاگ با پست "شب تاریک" آپدیت شد.منتظر حضور و نظرت هستم دوست عزیز من